بوی ماه مهر (به بهانه آغاز سال تحصیلی جدید )

  • ۱۲:۱۶

 

اون کادو تکی کادوی است که دقایق آخر یادم افتاد یه عکس یادگاری از آخرین بسته بندی لوازم تحریری که زیر دستم بود 

عکس بگیرم :)

( همه کاغذ کادوها بچه گانه بود بجز  این و بیست های سری آخر  :دی )


بسته بندی لوازم تحریر کودکان نیازمند

سه شنبه ۲۷ شهریور ۹۷ :

 

خیلی خسته بود بیشتر خستگی فکری بود اینکه مهر داره میاد و من هیچ عمل خیری انجام نداده  بودم از یه طرف و اینکه دل و دماغ هیچی نداشتم.

یهو تقریبا حدودای ساعت سه بعدازظهر  بود که یکی از دوستان کاریم پیام داد فلانی امروز ساعت ۴ و نیم بسته بندی لوازم تحریر  برای بچه های نیازمند و ایتام تحت پوشش موسسه داریم !
تا اینو گفت انگار برق بگیرتم از خوشحالی ذوق  کردم و گفتم منم میتونم بیام کمک ؟
گفت چرا که نه ؟! خوشحال میشیم !
(بسته بندی لوازم تحریر مربوط به بچه های آموزشِ موسسه مونه برای همین سوال شد برام که میتونم برم یا نه ؟! )
اینو که گفت  تو دلم گفتم پیش بسوی یه سه شنبه ای خوب  سرشار از حس  شیرین و لذت  بخش ^__^
حدودای ساعت ۵ و نیم عصر  تقریبا بود که خودمو  رسوندم اونجا !
با خودم گفتم با توجه به مراسم عزاداری شب و اینکه شام نپختم نهایتش تا ۷ اونجام و برمیگردم اما دیدم جمعا ۴ نفریم  که اومدیم برای بسته بندی .(که یک نفرمون هم زود رفت خونه)
تعداد کم نفرات و حس خوبی که میتونستم از بسته بندی بگیرم منو بر اون داشت که بمونم تا هر وقتی که بسته بندی تموم بشه :)



 

 حدودای ساعت ۹ شب  بود  که یهو برق قطع شد که ناچارا تعطیل کردیم و من مونده بودم تو اون تاریکی شب و با توجه به بسته بودن مسیرها چه جوری برم خونه ؟!

که یکی از همکارام (خانم) گفت که منو میرسونه :)
مسیر خونه مون (بخاطر مسیرهای عزاداری )  بسته بود و دورتر از مسیر خونه همکارم .
برای همین زنگ زدم دختر داییم و هماهنگ کردم برم خونه اونا !
اونا هم با روی باز استقبال کردند :)
 دیگه هیچی رفتم خونه داییم :) و شام مهمون اونا و جالبه بدونین غذای  نذری براشون آورده بودند جای همگی خالی شام رو خوردم و نمازمو خوندم و منتطر که خواهری بیاد دنبالمون که همگی بریم عزاداری .
وقتی رفتیم عزاداری جالبه بدونین تو مسیر عزاداری ،  دومین نذری اون شب که یک کاسه حلیم بود به من رسید :)
جای همگی خالی ،  چقدر خوب و خوشمزه  بود :)

اینم بگم که فرمانده مون (دوستم ) من و خودش و  اون دو نفر از دوستان رو شب قبلش تو  خواب دیده بود که تو یه فضای خوب بودیم و انگار بهشت بوده و جای سر سبز و خوش و آب و هوایی که داشتیم همزمان  بسته بندی میکردیم :) و تو خواب شهید چمران بوده و باقی خواب که بهم تا الان نگفته و هر بار بهونه میاره و موکول میکنه به بعد :))

(دوستمم دقیقه ۹۰ فهمیده بود اون روز بسته بندی هست و اصلا تا ساعت سه همون روز نه من نه دوستم خبر نداشتیم بسته بندی هست و اینا )
دوستم داشت میگفت واقعا این بسته بندی کم از عزاداری برای امام حسین (ع) نداره !
واقعا هم بنظرم  کم از عزاداری امام حسین برامون نداشت :)
حس خوب اون کار تا مدتها من  رو واقعا بیمه میکنه .

دوستم بهم گفت بخاطر اینکارتون امشب همتون پاداش میگیرین :)

شب که خوابیدم بعد از مدتها بدون اینکه به مادرم فکر کنم مادر و دایی عزیزم

 رو تو خواب دیدم که بهم لبخند میزنن و مادرم ازم راضی بود :)

 حسی بهتر از این میتونه باشه که مادر ازم راضی باشه ؟:) و لبخند رضایتش رو ببینم ؟!

هیچ حسی شیرین تر از لبخند رضایت مادر نیست 💚

خدا رو شاکرم بابت این همه حس خوب که بهم هدیه داد .



کرگدنِ بنفش
قبوووول بااااشه :) 
ممنونم 
ایشالا :)

محسن رحمانی
چه خوب.
موفق باشید.
قبول باشه .
ممنونم 
ایشالا 
برگ سبز
برای چی پست به اون خوبیو حذف کردی آخه :| 
کدوم ؟
حلیم رو میگی ؟

برگ سبز
ها
خب تو نوعی دلت خواست یهو یکی مثل توام دلش  بخواد نخواستم‌ دینی به گردنم بیافته .
برای همین پیش نویس اش کردم :)

دیوانه ...
سلام
قبول باشه
التماس دعا :))
سلام 
ممنونم  
ایشالا 
محتاجیم به دعا 
کما اینکه این چند روز اگر خدا قبول کنه دعاگوی شما و سایر دوستان بودم

ایشالا حاجت روا 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan