گرفتار رهایی

  • ۱۸:۲۲

 

ناگزیر از سفرم، بی سر و سامان چون << باد>>

به << گرفتار رهایی >> نتوان گفت آزاد 


کوچ تا چند؟! مگر می شود از خویش گریخت

<< بال >> تنها غم غربت به پرستوها داد 

  

اینکه << مردم >> نشناسند تو را غربت نیست 

غربت آن است که << یاران >> ببرندنت از یاد 

   

عاشقی چیست ؟ به جز شادی و مهر و غم و قهر ؟!

نه من از قهر تو غمگین ، نه تو از مهرم شاد 

  

چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ای 

اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد 

yasna sadat
به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد...
نتوان گفت آزاد 
اگر نمیشه اینو  گفت بنظرت بجاش چه میشه گفت ؟؛)

yasna sadat
رها در بند 
آره اینم میشه گفت :)
من مغزم نکشید نمیدونم چرا ؟:)

مرسی 
yasna sadat
:)
:**

راستی این  شعر از کدوم کتاب شاعره؟
گزینه اشعار فاضل نظری :)


:**

دیوانه ...
من از آن روز که در بند توام آزادم
سلام 
آزادیت مبارک :)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan