آخرین بار کی با خودت خندیدی ؟

  • ۱۴:۰۰

  

همیشه هزار پا رو که تو کوه و باغچه و اینا می دیدم هیچ حسی بهش نداشتم :))

حتی ازش نمیترسیدم :)

ولی دیشب هم ازش ترسیدم :|:)هم با دیدن روی نامبارکش بهش خندیدم آی خندیدم آی خندیدم در این حد که از خنده دلم درد گرفت :)))

باورش سخته ولی واقعا دل درد شدیدی گرفتم در این حد که داداشم رو به زن داداشم گفت : این الان از خنده می میره بعد باید ببریمش اورژانس ها ؛)😂😂

حالا داستان چی بود؟:))

یه هزار پا وارد خونه داداشم شده بود اونوقت زنداداشم از هزار پا ترسید و پا به فرار گذاشت منم که اصلا حسی به هزار پا نداشتم ناخودآگاه منم ترسیدم و پا به فرار گذاشتم :|:)

حالا زنداداشم رو به داداشم میگفت اون هزار پا رو بکش ! از آنجاییکه داداشم ترسو تشریف داره و من اینو واقعا  نمیدونستم داداشمم آهسته وار فرار رو ترجیح داد :|:))

حالا از زنداداش اصرار (به کشتن هزار پا توسط داداشم ) از داداشم انکار.

که یهو داداشم یه دستمال کاغذی رو داد دست زن داداشم و اونو شیر کرد که بره به جنگ هزار پا :)))

زنداداشمم با تمام ترسی که داشت هزار پا رو کشت ولی از آنجاییکه قسم خورده بود بمحض کشتنش اون رو بندازه رو سر داداشم  که مثلا  ترس داداش بریزه، داداشم تا اینو فهمید منو سپر بلا کرده بود که زنش این کارو باهاش نکنه :|:)

منم اون وسط هم  میترسیدم و هم  میخندیدم :))

 از یه طرف میترسیدم  زنداداشم این هزار پا مرده رو سهوا بندازه رو من از یه طرف به این سپر بلا بودن خنده ام گرفته بود:))) و با خنده های و فریادهای  داداشم میخندیدم :))

یعنی داداشم دست منو سفت گرفته بود و  از این طرف هال تا اون طرف هال من پا به پاش می دویدم ! 

زن داداشمم می دوید و میگفت من کنار بیا نیستم دست  واران(اسم واقعیم ) رو ول کن که با اون کاری ندارم :)))

باید این ترس ات بریزه...

همه این مکالمات با دوز خنده ی خیلی زیاد تصور کنین  در این حد که من دیگه نقش زمین شدم و دلم رو از درد خنده گرفته بودم و میگفتم تو رو خدا بسه :|:)) رو به زنداداشم گفتم  چقدر  پول میگیرین که این داستان رو خاتمه بدین ؟!:))

از شدت خنده اشکمم دراومده بود. 

بلاخره بعد از گذر ۲۰ دقیقه شایدم بیشتر  از دست داداشم فرار و به اتاقم پناه آوردم :)

داداشمم با سرعت وصف ناپذیری به اتاقشون پناه برد :))))

در آخر زنداداشم دیگه کم کم کوتاه اومد :)

ولی بعدش داداشم بهم گفت عجب آدمی بودی تو که بفکر خودت فقط بودی :|:)

و منو نجات ندادی! :|:))

حالا نمیگفت خودش منو سپر بلا کرده بود که از شر هزار پا نجات پیدا کنه :)

گاهی کوچکترین چیزا باعث یه خنده از ته دل میشه مثل همین هزار پا سمج :|:)




+
عنوان از اینجا :)
با تشکر از یلدا خانوم عزیز  که باعث شدند این مطلب رو  امروز بیام بگم :)

  • ۱۱۱
هلما ...
برو خدا روشکر کن موش نبوده. :))
نه اتفاقا نه زنداداشم نه داداشم از موش نمیترسن ولی زنداداشم از هزار پا میترسید که البته دیشب ترسش ریخت :))
ولی من شنیدم داداشم از سوسک هم میترسه 😁😁
داداش دومم (بزرگه ) از جوجه میترسه فکر کن  حالا و دریاب عمق واقعه رو :))

هلما ...
هزارالله اکبر برا خاندانت اسپند دود کن. :))

قبلا دود کردیم :)))

یادش بخیر چند سال پیش برادرزاده ام که دو و نیم ساله اش بود ادای باباش رو در میاورد :)))

یه پسر بد خط
خخخ
نخندین بسرتون میاد :)))
حالا به چی دقیقا خنده تون گرفت ؟
راستشو بگین :))
بهارنارنج :)
الحمدالله:)
چی ؟:))

یه پسر بد خط
سپر شدنتون :)
به سرم اومده :(
آهان اوکی :)
سپر شدن بسرتون اومده یا فرار کردن از موجودات زنده ؟


بهارنارنج :)
خنده
آهان:)
مرسی 
محبوبه شب
عجب شیرمردیه داداشت :| 
خدا حفظشون کنه..


دیشب منم فهمیدم خیلی شیر مرده برای همین در جوابت باید عرض کنم چرا ما همیشه فکر میکنیم آقایون نمیتونن بترسند ؟
اونا هم دل دارند :))
نه ؟!:))


ممنونم 
سلامت باشی


+
محبوبه چرا گفتی تا ۶ هستی دیروز ؟
دیروز تهران بودی نمایشگاه ؟
هوم ؟
فکرم از دیشب مشغول شده :|
ببخشین 

مرسی
** دلژین **
منممم حسااابی خندیدم :))))))))
شاعر میفرماید شنیدن کی بود بمانند دیدن ؛))
ولی دلژین باور کن اونقدر خندیدم دلم درد گرفت :)))

ایشالا همیشه لبت خندون و دلت شاد باشه :*

یه پسر بد خط
سپر شدن
آهان الان اینو گفتین که بسرت نیاد ؟:))))

هم حس خنده داری است هم نیست :)))

یه پسر بد خط
نه 
امیدوارم که اینطور باشه :)


+
شما دبیرستانی بودین درسته ؟
سوم یا دوم شایدم اول ؟
حالا چی شد که بدخط شدین ؟
دوست داشتین بگین :)

yasna sadat
حالا ترس خودت ریخت یا نه؟:))
بابا من ترس نداشتم بخدا ولی ناخودآگاه ترس برم داشت و پا به فرار گذاشتم اگر اینا شلوغ پلوغ نمیکردن میرفتم خودم هزار پا رو میکشتم ولی خب جو جوری شد منم پا به فرار بذارم :|:)
و بعد از این داستان فکر کن از هزار پا هم میترسم در این حد :|:))

سلام 
محبوبه شب
آخه تایم دادی (این ساعت تا اون ساعت! )
گفتم یحتمل اون تایم نمایشگاهی
آهان :))
نه ولی کل خیابون های تهرون رو متر کردیم ساعت ۷:۱۵خونه بودم :|:)

سارا سماواتی منفرد
هزار پا که چیزی نیست ! سوسک ببینه چیکار میکنه ؟؟؟
(((:
جوابمو به  کامنت هلما بخون :)))
که ببین چه شکلی میشه :دی 
کل سوسکا رو زن داداشم میکشه 😁😁😄
محسن رحمانی
خنده خیلی خوبه خصوصا خنده های یهوی و از ته دل . :)

دلتون شاد ولبتون خندون .
آره ولی خنده های جبری هم دل درد میاره :))
این نوع خنده هم جبری بود هم اختیاری :)



+

ممنونم 
به همچنین 
یلدا ...
از تصورش کلی خندیدم باران:)))
خب خدا رو شکر :)
میگن شنیدن کی بود بمانند دیدن :))
واقعا من اون شب از ته ته دلم خندیدم :))
یه خنده اختیاری و جبری بود انصافا :))
ولی خوب بود و خوش گذشت :))



ار کیده
ینی هزارپا مرده رو گرفت با دستش؟ ×-×
هزار پا نیمه مرده بود :|:))
با همون ترس و البته چندشی که داشت هزار پا نیمه جان رو با دستمال گرفت و میخواست بندازه تو لباس داداشم که داداشمم با این ترس روبرو بشه و دیگه چندش نشه و نترسه  :))))))
ار کیده
وای وای وای...
نیم مرده...دستمال... خدای من ×-×
باهاش روبرو شین با این ترس اونوقت دیگه چندشتون نمیشه :))

اون شب من از دل درد شدید ناشی از خنده داشتم می مردم :)))
فکر کنین بیست دقیقه بیشتر هزار پا دست زن داداشم بود :))))

ار کیده
وای... نمیدونم... امیدوارم بشه یجوری باهاش کنار اومد... :)
میشه میشه هیچ چیزی سخت نیست منم اگر جو اونجا نمیگرفتم خودم میکشتمش ولی خب منو جو گرفت :)))
ولی زنداداشم واقعا از بچگیش تا اون شبش از هزار پا چندشش میشد و میترسید ولی بعدش باهاش کنار اومد :)
شما هم میتونین امتحان کنین ؛)
موفق باشین:)

گندم بانو
:)))
جو نمیترسه. فقط چند ساله زیادی مهربون شده با جونورا :)
سلام 
خوش هاتی گندم بانوی دوست داشتنی  :**

ما هم میگفت نمیترسه میگفت گناه داره جک و جونور بکشیم :دی 
بعد معلوم شد میترسه ولی به روز نمیداده :دی

اصلا حدیث داریم که میگه باید مارمولک رو کشت :)
حدیثش بزار پیدا کنم میفرستم برات گندمی :)



گندم بانو
عه!! جدا؟!!
بله جدا :)))
کدومش حدیث منظورته دیگه ؟:)
گندم بانو
آره
حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و سلم در یک حدیثی میفرمایند: «من قتل وزغة من أول ضربة فله مائة حسنة، و من قتلها فى الضربة الثانیة فله کذا و کذا حسنة دون الأولى و من قتلها فى الثالثة فله کذا و کذا حسنة دون الثانیة» رواه مسلم. یعنی هر کس که با اولین ضربه یک مارمولک را به قتل برساند، 100 حسنه و ثواب برای او در نظر گرفته خواهد شد. هر کس که در دومین ضربه آنرا به قتل برساند، ثوابی کمتر از آن برای او نوشته شده و اگر در سومین ضربه آنرا به هلاکت برساند، ثوابی کمتر از آن برای او در نظر گرفته خواهد شد.


رسول الله صلی الله علیه و سلم دستور به کشتن مارمولک دادند و فرمودند: 
این حیوان هنگامی که نمرود خواست ابراهیم علیه السلام را در آتش بیاندازد برای شعله ور شدن آتش در آن می دمید. و در روایت دیگری که امام نسائی در کتاب سننش ذکر کرده می فرماید: «أن امرأة دخلت على عائشة وبیدها عُکّاز، فقالت: ما هذا؟ فقالت: لهذه الوزَغ، لأن نبی الله - صلى الله علیه وسلم- حدثنا: أنه لم یکن شیء إلا یُطفئ على إبراهیم علیه السلام، إلا هذه الدابة، فأمرَنا بقتلها. زنی در حالی بر ام المومنین عایشه ی صدیقه رضی الله عنها وارد شد که عصایی در دست داشت؛ ام المومنین عایشه رضی الله عنها به آن زن فرمود: این عصا برای چه کاری است؟ گفت: برای کشتن مارمولک، زیرا پیامبر صلی الله علیه وسلم به ما فرمودند: هر جنبنده ای هنگام شعله ور کردن آتش ابراهیم علیه السلام سعی در خاموش کردن آن داشت مگر این حیوان، به همین منظور دستور کشتن آن را به ما داد. همانگونه که از این احادیث بر می آید رسول الله صلی الله علیه وسلم دستور به کشتن مارمولک داده اند و برای کشتن آن پاداشها مختلفی بر اساس اینکه در چه ضربه ای کشته می شود تعیین کرده است.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan