پیرزن و دستای پینه بسته دخترش ...

  • ۱۷:۱۶

بلاخره بعد از چند سال چشم انتظاری خودش و مادر پیرش رو دیدم.

مادرش با عصا بسختی داشت  راه میرفت ...

س رط ا ن داشت ... سالهاست س ر ط ان داره ولی خدا رو شکر سرپاست.

سرپاییش رو مدیونِ ش ی م ی د رم ا ن ی نشدنش میدونست ...

پیرزنی با سنی ۷۷ به بالا و مبتلا به بیماری  ...

 گفتم عمه منو میشناسی ؟

گفت نه ! 

میدونستم نمیشناسه ! به هر حال پیری و کهولت سن و بیماری و از همه مهمتر چشمای پر از سوالش که یعنی من کی میتونم باشم 

که این همه براش احترام قائلم و سرپا بودم تا از پله ها بیاد بالا که یه سلامی گرم بهش کنم.

گفتم من کی ام ؟ دختر حاجی و دختر حاج خانوم ...

تا اینو گفتم اینبار  با لبخند پذیرام شد و گفت خدا بیامرزه مادر نازنین تو ! یادش بخیر حاج خانم خوبی بود.

یادش بخیر اون سفر رو  که منو با خودش برد کربلا و مهمونم کرد ...

یاد خوبی هاش بخیر ... 

خوشحال شدم بلاخره تونست منو بشناسه ! اما ناراحت بودم که چقد عمه (عمه واقعیم نیست برای احترام از همون بچگی 

مادرم میگفت بهش بگیم عمه ) پیر شده ! اونقدر که تنها دخترش پرستاریش رو میکنه !

دخترش همسن و سال منه فقط شش ماه از من تو شناسنامه بزرگتره اما تو واقعیت اینجور نیست ...

خیلی پیر و شکسته و زود رنج شده و حداکثر ۱۵ _۱۰ سال از من بزرگتر نشون میده ...

تا دخترش رو دیدم همدیگه رو به گرمی پذیرا شدیم  و شروع کردیم به حرف زدن از خودمون...

حدودا شاخه ای از رشته ای درسی منو خونده با این تفاوت با عشق خونده و الان دانشجوی ارشده نه تو شهر خودشون میره میاد 

الان شده ۲ روز در هفته ! بعد کلاساش برمیگرده خونه ! تو سه ساعتی شهرشون قبول شده ولی میره و برمیگرده !.

 هم درس میخونه هم پرستاری میکنه از مادرش هم کار میکنه کار برای اینکه ... !

زبری دستاش رو که دیدم از خودم خجالت کشیدم از دستاش خجالت کشیدم ! 

با خودم گفتم کاش منم کار میکردم ! کاش منم الان کاری داشتم و میتونستم به آینده ام حداقل امیدوار باشم.

برای دخترش آرزوی موفقیت و سلامتی بیشتر از خدا خواستم ...

میدونم عمر دست خداست میدونم ولی نمیدونم چرا یه حس غریبی به من میگفت خوب عمه رو ببین واران /باران

که ممکنه خدای ناکرده این آخرین دیدار تو و اون باشه !

شاید بخاطر خواب دوستم این شکلی شدم ! ؟ نمیدونم شاید چون  از خدا خواسته بودم خدایا فقط یکبار دیگه 

اجازه بده عمه نازنین مو ببینم !! دیدم !

 ولی همچنان دوست دارم تا دخترش ازدواج نکرده و عمه  نوه ی دختریش رو ندیده  نره پیش خدا 

حتی اگر بیماریش بدخیم شده باشه ! حتی اگر پزشکا کاملا قطع امید کنن ! ولی من میدونم عمر دست خداست!

اگر خدا بخواد می مونه الهی  ...

می مونه رو سر تنها دخترش ! دختری که تا الان از زندگیش و آینده اش گذشته فقط فقط بخاطر وجود مبارک مادر عزیزش...




+


ایشالا کامنتا رو بعدا جواب میدم.

  • ۳۳
** دلژین **
الهی :(
خدا حفطشون کنه و بهشون سلامتی بده ایشالا
:(

الهی آمین 
ممنونم دلژینم.

محسن رحمانی
:)

پس عکسهای سفرتون چی شد؟
نت خونمون قطع شده منتظرم اینترنت جدید بگیریم وصل کنیم ایشالا میذارم عکسا رو.
فعلا با اینترنت بسته دارم میام 
آشنای غریب
هیچی نمیتونم بگم
 وقتی میشنوم دیگران خیلی بیشتر از من مشکل دارن
فقط میتونم خدا رو شکر کنم
پس بجز این کار برای اینجور آدما هم دعا کنید جای دوری نمیره :)

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
Designed By Erfan Powered by Bayan