یک روز خوب ( دیدار دو وبلاگنویس، قسمت دوم )

  • ۰۹:۳۹

قسمت اول (اینجا)

اِلمآنی انتزاعی ، از همنشینی چندین کتاب و آچار و پیچ گوشتی که ، ردپایی از افرادی چون هوگو و همینگوی بر جای گذاشته بود که احساس می کردی با نوشته هایشان،  گوشه گوشه ی فکرت را به هم پیچ می کردند و در نهایت... شالوده ی ذهنت را می ساختند و چه چیز از این زیباتر...!
شروع خوبی بود.


اِلمآن انتزاعی

 

پیشنهاد یلدا همراهی با هنر هفتم بود اما به راحتی نمی شد از فضایی که عطر کتاب مستت می کرد دل کند. شاید شیطنت های جودی آبوت که چندین کتاب را بلند کرده بود و هر آن احتمال ریزش داشتند هم ، بی تاثیر نبود و سایه ی بابا لنگ دراز که ، انگار بعد از خروج از آسانسور روی زمین نقش بسته بود. نوستالژی های دوران کودکی ام...


جودی در باغ کتاب :)

شازده کوچولو پرسید : غم انگیزتر از اینکه بیایی و کسی خوشحال نشه چیه ؟
 روباه گفت: بری و کسی متوجه نشه!
با دیدن مجسمه ی شازده کوچولو بی اختیار این گفتگو در ذهنم نشست. ترجمه ایی بی نظیر از محمد قاضی و صدای آسمانی مریم شیرزاد ، که از ... خوب های زندگی ام هستند...از کودکی... تا همیشه...


شازده کوچولو در باغ کتاب :)

اندر حکایات ما در باغ کتاب، طبقه ی دوم هم حال و هوای قشنگی داشت همراهی با ساحل و یلدا...از آن دلنشین تر.
میزی که عنوان شهدای ترور را به دوش می کشید نظرم را جلب کرد.

در این فکر بودم که مردانی که پشت میز بودند، چه صنمی با شهدای ترور داشتند شاید پسرشان بودند و شاید... گنگ بودم حضور این میز و این آقایان در باغ کتاب چه هدفی را دنبال می کرد؟! که یلدا غافلگیرم کرد: باران می دونی اینا مجسمه ان ؟! باورم نمی شد.
مجسمه ها آنقدر طبیعی بودند که حس انسان زنده را می دادند. برایم جالب بود و همین مرا وا داشت با آن ها عکس یادگاری بیندازم .

شهدای ترور



طبقه پایین بودیم که چهره ی پر مهر یلدا ما را به میان وعده ای در کافه کودک... دعوت کرد محبت های خواهرانه اش، پایان نداشت.
قهوه ی دلنشینی که بخارش لابلای صحبت های جسته و گریخته مان، کمرنگ می شد.
 تا جایی که از جنگ هشت ساله... به جنگ احتمالی این روزها رسیدیم از حال و هوای جنگ گفتم و خانه ای که پس از سرِپا شدن... دوباره ویران شده بود...
و فرارهای پی در پی ... به شهرهای با امنیت بیشتر... مشهد... کرج... قائم شهر...

داستانهای جنگ چنگی به دلمان نزد و این هم نشینی دست آخر ما را به وبلاگ هایی دوست داشتنی ای که... شالوده ی این دوستی بر آن بنا بود... رساند... یادی هم کردیم از جولیک و بهار نارنج... اَسی و محبوبه ... نسیم و... جناب پیمان و جناب دچار و...
دوستانی در فضای مجازی ...
آهنگ " تولدت مبارک " ی که به بهانه ی تولد یکی از کارکنان کافه در فضا نشست و شادی های حاشیه اش... حال دلمان را...خوب تر کرد ...
خاطره ای خوب ... در کنار دوستی خوبتر که با وجود دانستن اسمم کماکان مرا..." باران" می خواند...


یلدا و ساحل و من در کافه کودک :)


پایان ...

  • ۸۶
بهارنارنج :)
:دی
خدا رو شکر نزدی منو بکشی :دی 

سلام 
خوبی ؟:)
فرشته ...
مم فکر کردم ساحل خیلی کوچولوئه،تو عکس اونقدرها هم‌کوچولو نیست که:))
مجسمه‌ی شهید احمدی روشن خوب نشده ولی شهید شهریاری و رضایی نژاد مجسمه‌هاشون عین خودشونه،چقدر هنر خوبه اخه:)
خوشحالم که بهت خوش گذشته، دلم دوباره خوندن شازده کوچولو رو خواست:)
ولی برای من همون ساحل کوچولوهه 💚❤
شهید داریوش رضایی نژاد خود خودش بود انصافا :)
واقعا هنر نزد ایرانیان است و بس :)
واقعا مجسمه ها رو که من دیدم خیال کردم واقعی هستند اصلا وقتی یلدا جان گفت اینا مجسمه ان واقعا غافلگیر شدم :|:)))


ممنونم فرشته مهربونم 🤗💚
اتفاقا من کتابش تو خونه مونه گفتم برسم دوباره بخونمش ؛)

جناب دچار
می بینم که با ریش سفیدای بیان میگردی! :)
صدا میزدین ما هم می اومدیم خب!

پول قهوه مون رو هم خودمون حساب میکردیم :)
یلدا خانم دریابین :))


البته که سلطان بیان:))
نه ریش سفید بیان :))

خب گفتم سر کارین و مشغول کار و بار و زندگی هستین :))
گفتیم مزاحم وقت تون نباشیم :)))
اینم بد ؟:))


وای یعنی هر بار من شرمنده ی محبت یلدا بانو میشم و هر بار بهم میگه من میام شهرتون من اونجا حساب کنم :|:)
ولی هر بار عین این بچه ها همیشه به خودشم گفتم گول میخورم :|
و منو شرمنده ی محبتشون میکنند.


نه دیگه  باید قهوه ی همه رو حساب کنین :)) تا بهتون بگیم بیاین :دی :))




بهارنارنج :)
نه عفو خوردی:دی


سلام..شکرخدا.توخوبی
خو خدا رو شکر :دی 
حکم حکومتی داشتی ؟:)))

+
طاعات و عباداتت هم قبول 🙏
التماس دعا 

منم خوبم :)
ممنونم 
میرزا مهدی
چقدر متفاوت بود قَلَمت! 

قلمم نوشت ولی اینی نبود که نوشت من نوشتم و حرف زدم از موضوع ولی ویرایش متن منو دوست عزیزم که وبلاگ نویس هم نیست انجام دادند نه من :))) ایشون بیشتر می نویسند و دستی بر قلم دارند.
حالا دیگه منو شرمنده نکنید خب گناه دارم :|:)

محبوبه شب
این دوستت کارش درسته ها
قلم خوبی دارن ماشاءالله : )


خوبه بهت خوش گذشته :*
ببین من از فضا و خاطره ی اون  روز کامل با خودکار رو کاغذ نوشتم بعد به ایشون متن رو دادم بعد ایشون میگفت بخونم من خط به خط میخوندم و ایشون میگفت و من  مینوشتم (عین معلم و شاگرد :دی شاید باور نکنی روزی ۲ ساعت میرفتم پیش شون این چند روز :))) و فکر کن اگر اشتباه ویرایشی داشتم عین معلم ها اول میزد سر خودش بعد به من :دی  )  تو داستان شازده کوچولو واقعا اون قسمت از دیالوگش رو خودم گفتم. ولی خب جمع بندی و کلا نگارش من شسته و رفته نیست ولی مال اون اینی هست که میبینی :) بهمم پیشنهاد داد بیشتر مطالعه کنم بلکه نوع نوشتنم خوب بشه :)
ایشون دستی بر قلم دارند و اینو کاملا  نوشتن  و البته اگر بقول خودش یک کم کاراش کم بشه و انگیزه نوشتنش که با این خاطره ی من زیادتر از اینی که هست بشه و خدا بهش توفیق بده قراره یک کتاب بنویسه که سالها قبل چند صفحه ی ازش نوشته بود که با این خاطره ی نویسی من ، اومد برام از اول تا آخر کتابش رو خوند :)
زیاد حرف زدم ببخشید  :)
ممنونم 


آره واقعا جای دوستان خالی :*

میرزا مهدی
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
مرسی به دوست عزیزت و مرسی به دوستیه شما برای دوست عزیزت. دشمنت شرمنده. من *** بکنم کَسی را  شرمنده ی خودم بکنم. :)
خواهش میکنم و ممنونم از شما .
برای محبوبه شب گفتم که ایشون کلا نویسنده ان و اینا میتونین اون متن رو بخونین :)
آقا این حرف رو نزنید :|
من سانسور میکنم که دفعه ی دیگه از این کلمات من باب خودتون استفاده نکنین اصلا هر کسی به خودش حتی حرف بزنه طبق روال همیشگی من تو این وبلاگ اون کلمه رو سانسور میکنم :|:)
که دیگه دفعه ی دیگه این کلمه رو ننویسین والا :)

بازم ممنونم 
میرزا مهدی
:)))) مگه چی گفتم چرا شلوغش میکنی؟ گفتم من غلط بکنم که کسی را شرمنده ی خود کنم....
غلط آیا کلمه ای غلط است؟  شما که سانسور میکنید اینطور به نظر میاد که من حرف نامربوطی زدم. مردم چی میگن؟ خدا مرگم بده:)))) شما مجاز هستید تایید کنید یا نکنید. اما سانسور کردن ؟.... 
:|

تایید میکنم کامنتو ولی بار آخری است این گونه کلمات رو تایید میکنم میرزا :|
خدا نکنه :)))
مردم هر چی بگن بزار بگن اگر به حرف مردم باشه که الان دنیا نابود میشد :|:))

تو وبلاگ من هر کی حالا هر شخصی که باشه به خودش تو کامنت به خودش یا هر شخص دیگری از این حرفا بزنه اون کلمه گفته شده سانسور میشه :|
چون حس خوبی به من خواننده داده نمیشه :|
حالا اینبار استثناء تایید شد بدون سانسور ولی زین پس نه.
ممنونم 
yasna sadat
آخی شازده کوچولو رو:)


هر روزت بهتر از دیروز جانم:)
تازه یه هواپیما بالای سرش بود که فکر کنم هواپیمای برادران رایت بود :))
یعنی من دوست داشتم اون باشه :)


ممنونم یسنا جانم:*

روزهـا ..
ایشالا همیشه ب مسافرت و شادی..:)

خوش ب حالتون واسه دیدن دوباره یلدا خانم..:) دوستی تون پایدار..

+ دیالوگ شازده و روباه عالی.....

++ تو عکس آخری چ شبیه هم افتادین..!:)

سلام 
طاعات و عبادات تون قبول 

ممنونم ایشالا 
به همچنین برای شما

ممنونم الهی آمین 

+
بیشتر مواقع این دیالوگ رو یادمه ...
ممنونم

++
هر کاری کردم که شکل دیگه ای  در بیاد در نمی اومد :|
فقط این گل ها رو میشد تو تصویرها جا داد :))
ولی به نکته طنز قشنگی اشاره کردین :)
ممنونم 
بیست و دو
چقدر بلاگر دیدی باران خوش به حالت.
سلام 
خوش اومدین ⚘

+

البته ایشون رو سال ۹۵ ابتدا دیدم :)
دیدن بلاگرا یه حس خوب و شیرینه :)
توصیه میکنم شما هم این تجربه ی شیرین رو بچشین :)

اَسی ...
چقدر عالی ^_^
خوش به حالتون :)

مرسی که به یادم بودین :**
جات خالی بود :)


خواهش میکنم اگر گفتی چی در موردت گفتیم جایزه بهت میدم ؛)

اَسی ...
این که باهوش بیانم :دی
;)
چه جایزه ای؟
نه :)
چقدر تو اعتماد به سقفت (نفس ات) زیاده ؛)


نگفتی دیگه جایزه اش پرید :)))
ولی یکبار دیگه حدس بزن بدون جایزه ؛)

اَسی ...
این که جایزه مسابقه هایکو رو بردم؟ ;)
:دی
نه :))
اینکه به هیچ عنوان حاضر نیستی اسمت رو عوض کنی ؛))))
:دی 
و چرا اسم اسی رو انتخاب کردی ؟
چرا اسمتو عوض نمیکنی ؟:دی 
و باقی موارد :)
که حدسشو هنوز ندادی ؛)
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan