یک روز خوب... ( دیدار دو وبلاگ نویس ، قسمت اول )

  • ۱۳:۳۶

ساعت از هفت گذشته بود که به همراه برادرم از پردیس بیرون زدیم و حدودا یکساعت بعد جایی بودم که با دوستم قرار داشتم.
همیشه جزء آرزوهایم بود که قدم زدن روی پل طبیعت را با دوستانم تجربه کنم پلی که رابطی بود بین پارک آب و آتش و پارک طالقانی .
مدت زیادی نگذشته بود که از دور چهره ی دو فرشته ی مهربان که به سمتم می آمدند ، در قاب چشمانم نشست.
حس غریبی به من می گفت که خودشان اند.
فرشته ی کوچکی که، برای اولین بار می دیدمش.
به محض دیدنش همان حس قشنگی در دلم نشست که اولین بار مادرش را دیده بودم. حسی پر از طراوت ...
بعد از حال و احوال و تعارفات معمول، آشنایی من و فرشته با یک سوپرایز آغاز شد. هدیه ای که با دستان خودش کادو کرده بود .


هدیه های ساحل جان


هدیه ساحل کوچولو ^__^



از همان روز ، هر بار که به بهانه ی خوردن آب جوش صدایش می کنم ، با ON شدنِ نوشته اش از خواب بیدار می شود و انگار ، ساحلِ دوست داشتنی ام ... به من سلام می کند!❤
بنظرم حال خوبِ آن پنجشنبه باعث شود ، میان کلامم ، دائم پرانتز باز کنم.
با گذر از پارک آب و آتش به پل طبیعت رسیدیم جایی که احساس کردم می تواند بهترین جا برای نوشتن و نقاشی کردن باشد!
قبل از هر چیز معماری متفاوته این پل که تلفیقی بود از چوب و آهن و... زندگی... برایم حیرت انگیز بود.
 از دو طرف، درختان با ناز و ادا سر به آسمان کشیده بودند و بین این دو پارک بر روی تکه های چوبی و فلزی، زندگی در جریان بود.
عبور و مرور ماشین ها هم زیر پُل در اتوبان مدرس، حس و حال دیگری به فضا می داد .

به یاد دارم دوستی میگفت...
یکی از جاذبه های شهر ونیز " پل حسرت" یا " پل عشاق" بود.
پلی که روی آبهای ونیز کاخی را به زندان متصل می کرد و زندانیان با گذر از این پل، به حبس می رفتند. شاید انگیزه ی نام گذاریش...آه و حسرت عاشقانه هایی بود که معشوقه های زندانیان...در گذر از آبهای زیر پل... نثارش می کردند.
افسانه ی عاشقانه ی قشنگی بود!

شاید راننده ی ماشینی که در اتوبان مدرس می راند هم... روی پل طبیعت تهران...عاشقانه ای تجربه کرده بود...و با گذر از زیرش حس آن خاطره در دلش تازه می شد.

ذهنم در حوالی این فکرها می چرخید که یلدا جان از معمار ایرانی پل گفت و تاریخچه اش... و پیشنهاد داد با گرفتن عکس دسته جمعی خاطره ی امروز را ثبت کنیم که در نهایت ... فراموش شد!

در مسیر بازگشت ، یلدا پیشنهاد رفتن به باغ کتاب را داد .

من هم چون تا به حال آنجا را تجربه نکرده بودم، استقبال کردم .

باغ کتاب فضایی کاملاً متفاوت از آن چیزی بود که در ذهن داشتم... و با دیوارهای پوشیده از گل های رنگارنگ به استقبالمان آمد.
گذشته از فضا و کتابهای پر بار ، متصدیانش چندان مهمان نواز نبودند و بنا شد، نیم ساعت دیگر وارد شویم. این گونه بود که این زمان با گپ و گفت دوستانه و شیطنت های ساحل گذشت‌.
نزدیکی فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی به محل استقرارمان، باعث شد یادی از حداد عادل و دوست مشترکمان نسرین که شاگردش بود کنیم .
ساحل هم با طعم دلنشین کودکانه اش از کلمه های جایگزین شده گفت که مرا به یاد" کش لقمه"... همان پیتزای خودمان انداخت.
بلاخره داخل رفتیم. فضا جوری طراحی شده بود که هم برای بچه ها هم برای بزرگترها جذاب بود و در عین حال، گسترش نوری که خورشید سخاوتمندانه نثار می کرد باعث می شد، نورهای غیر طبیعی چندان در روشنایی روزانه دخیل نباشند.

و از آن مهمتر ... همراهی یلدا و ساحل!
قدم زدن در فضایی ... باب دل... با دوستی...اهل دل...

ادامه دارد ...



+

قسمت دوم (اینجا)

  • ۱۳۹
ار کیده
واقعا روز خوب و شیرینی بوده :)
مبارک اون ماگ خوشگل! :)
مرسی 
آره واقعا البته این قسمت اوله :)
شیرینش تو قسمت دوم بیشتر میشه :)
دوستان گفتند دو قسمتیش کنم که بیان بخونن ولی فعلا کسی نیومده :|:))
جای شما و سایر دوستان خالی 💚


+
ممنونم ارکیده بانو :*
♫ شباهنگ
من امروز از صبح باغ کتاب بودم :))
لابدم خوش گذشته ؟
الانم هستی یعنی ؟:))
تهرانی تو ؟:))
وای کلی در موردت حرف زدیم :)
اینکه چی خوندی و چرا بعدش شدی دانشجوی حداد ؛)

البته این خاطره ی روز پنجشنبه است :)

yasna sadat
عه پس بالاخره دیدار وبلاگی رو تجربه کردی:)
چقد خووووب که خوش گذشته*_*
البته من دورهمی مستر هولدن رو تو نمایشگاه کتاب پارسال تجربه کرده بودم :)
و قبل تر از این دورهمی وبلاگی با خود یلدا خانم سال ۹۵ دیدار داشتم :)
این دومین دیدار من و یلدا جان بود :) البته اینبار قسمت بود که ساحل جان دختر دوست داشتنی شون هم ببینم :)
و البته قبل تر از این دو داستان من در سال ۹۴ بازم با دوستان وبلاگ نویسی چون نسیم (که الان یکی از بهترین دوستام هست ) و بعضی از دوستان بلاگفایی دیدار داشتم :)


خیلی خوش گذشت انصافا جای دوستان خالی💚
این قسمت اول هستش قسمت دوم رو هم بخونی ها ؛)
مرسی 
♫ شباهنگ
از جمعه تهرانم
امشب برمی‌گردم تبریز
بسلامتی 💚
سفر بی خطر خواهری 💚
yasna sadat
اها نمیدونستم:)

 ایشالا...حتماااا میخونمش;)

حال واران جانمون چطوره؟:)
:))

لطف میکنی :)

ممنونم 
خدا رو شکر 
فقط یه کوچولو خستم :)
که اونم یه کم استراحت کنم خوب میشم ایشالا :)
شما چطورین ؟

yasna sadat
ایشالا:)

شکر خوبم خیلی ممنونم:)
ممنونم :*


+

خدا رو شکر عزیزم 
ایشالا همیشه ی ایام شاد و سلامت باشی 💚
پـــــر ی
:)
گویا از پست خوشت نیامده ؟:)))
تو ای پری کوجایی هان درسته؟:))
فرشته ...
به‌به همیشه یه دیدار وبلاگی:)
معلومه حسابی با ساحل کوچولو بهت خوش گذشته:) چه ماگ خوشکلی،مبارک باشه*_*
ممنونم فرشته ی مهربانی 🤗

ساحل جان و مادر عزیزشون  اون روز واقعا منو خوشحال کردند.
به خود ساحل جان هم گفتم که  وقتی میبینمش واقعا احساس خوبی بهم دست میده ^__^
جای شما خالی ولی خیلی خوش گذشت :)
قسمت دوم را با ما همراه بشید متوجه میشین چقدر این دو عزیز ماه بودن و چطور من رو خجالت زده ی محیت شون کردند:)


ممنونم عزیز دلم 💚
چشات خوشگل می بینه :*

پـــــر ی
نه اتفاقا 
ولی حرفی واسه گفتن نداشتم
خب خدا رو شکر :)

احتمالا خسته ای :)
خدا قوت و خسته نباشی پری جانم 
ایشالا هر جا هستی خدا بهت سلامتی و شادآبی روز افزون بده دوست خوبم 💚
محبوبه شب
چقدر خوبه این دیدارای وبلاگی
منی که اونجا نبودم کلی ذوق کردم ^_^

منم از این ماگا دارم. کلیک
پارسال خواهرم برای تولدم خریده بود و طرحشم کیک تولده که وقتی آب جوش میریزی خودشو نشون میده.
خان داداشمم وقتی سرباز بود یه طرح پلنگشو داشت.
کلا حس خوبی به آدم دست میده فقط بدیش اینه که موندگار نیست و بعد از چند وقت طرحش خودکار روشن می مونه :|
مبارکت باشه عزیزم :**

کاغذ کادوش چقدر خوشگله *_*
خیلی خوب و شیرین :)
بماند خدا رو شکر بزنم به تخته برای بار دوم ایشون رو دیدم و خدا رو شاکرم بابت این موضوع.
ذوقت مستدام محبوبه جانم 💚💚💚
ایشالا برسه دوباره من گل روی تو محبوبه ی دل ها رو ببینم ^__^

میبینم ایشالا بعد از تایید کامنت :)
چون کلیک کردم اول نیومد :|:)
مگه بعد تایید بیاد :)
مبارکت باشه ایشالا.
شاید باور نکنی ولی من همیشه این ماگ رو می دیدم ولی هیچوقت دوست نداشتم خودم بگیرمش دوست داشتم از یک دوست هدیه بگیرم و خدا رو شکر همون شد که دوست داشتم (قانون جاذبه ^___^)
چه جالب طرح کیک تولد ^__^
نمیدونستم همه طرح ها رو داره خیلی هم خوب :))
مبارکت باشه عزیزم 💚
عه خوب شد گفتی پس این هدیه ام دیگه نگه میدارم تو چمدون کوچکم کنار باقی هدیه های که از چند سال پیش از دوست و اقوام گرفتم که دیگه رنگش نپره بعدا مثل این مادربزرگا نشون نوه هام میدم ^__^
خوبه بنظرت نه ؟:))
البته اگر مادر شدم و بعد مادربزرگ :)))

ممنونم عزیز دلم :**

کاغذ کادوش شاید باور نکنی دلم نیومد دور بندازم هر چی هم بقیه گفتند گفتم نمیخوام میخوام یادگاری نگهش دارم 💚
خیلی دخترونه و ناز کادو پیچ کرده بود یک قلب کوچک💚 هم بالاش خودش گذاشته بود که اصلا تا یکساعت دلم نیومد بازش کنم :)) در این حد دوست داشتنی بود بدون اغراق میگم هم خودش هم هدیه کوچکی حس خوب زندگی و طراوت رو بهم هدیه دادند💚💚
یلدا ...
باران نازنین و مهربونم
چقدر قشنگ نوشتی...خیلی دوست داشتم:*

منتظر بقیه شم با قلم قشنگ و بااحساست:*
یلدا جان عزیزم :*
اول از همه بگم بخاطر اینکه اسم یلدا رو خالی استفاده کردم تو متن ببخشید چون متن زیباتر میشد از کلمات خانوم و بانو استفاده نکردم که من بابش پوزش میخوام و اینو دلیل بر بی احترامی من خدای ناکرده ندونین...

قشنگ آفریدین و خوندین :*
ممنونم از محبت تون 🤗💚
و زحمتی که روز پنجشنبه کشیدین خیلیییی خوش گذشت ایشالا که بتونم قدر محبتتون بدونم و جبران کنم و دوستی مون پایدار بمونه الهی ❤

من درسته نوشتم ولی همونطور که گفتم ویرایشش دوست بزرگوارم برام انجام داد که واقعا ازشون ممنونم
هر چند وبلاگ منو نمیخونن :)

ممنونم 
همراهیتون باعث خوشحالی منه و من باب این موضوع ازتون ممنونم💚



بهارنارنج :)
محبوبه بیا ببین مارو دید به زور باید کاری میکردیم بعد یه ماه بنویسه..حالا نگاه کن😒


😁
تازه من یه کارای دیگه هم کردم :دی که تو قسمت دوم منو نکشی خیلیه :دی 😄😄
جدا اگر نویسنده ی ناشناس منو تو نوشتن این متن همراهی نمیکرد حالا حال ها فکر نکنم مینوشتم :)
یکی از بهترین دوستانم و عزیز دلم منو تو نوشتن این متن و ویرایشش همراهی کردند.
البته این نویسنده ی  ناشناس وبلاگ نویس نبودند و نیستند ولی دستی بر قلم دارند :))

جاتون خالی بود ولی 💚
یلدا ...
باران جان اتفاقا من ترجیح میدم اسمم رو بدون خانوم بگی :)

امیدوارم دوستیمون همیشگی باشی...
همیشه سلامت و شاد باشی:*

اینجاشو خواستی حذف کن باران جان:
اتفاقا خیلی دوس داشتم لینک پستت رو بذارم تو وبلاگ خودم ولی فکر کردم ممکنه دوس نداشته باشی...
ولی من به دوستام یا همکارام که بزرگترن نمیتونم نگم خانم یا بانو یا جان :))
شما که جای خودتون رو دارین و عزیز دل هستین 💚

الهی آمین 🙏
ممنونم به همچنین شما و خانواده محترمتون🤗

کجاش رو ؟^__^
منظورتون همون جوابم به کامنت اولتون بود؟! اگر آره که حذف کردم :)

نه نفرمایین شما صاحب اختیارین یلدا جان 💚

محسن رحمانی
چه خوب.
خیلی خوب :)

سارا سماواتی منفرد
جال بود

(:
جالب خوندین :)

ممنونم 
یاقوت ...
اکثر کشورهای اروپایی پلی به اسم پل عشاق دارند ...پل پراگ دیدنیه ......نردهای و حصارهای پل  پر از قفل های رنگارنگ و کوچیک و بزرگه ...پل طیبعتم خوبه اما کاش توی تهران نبود ...:)
دوستیهاتون برقرار و مستدام 
پراگ کجاست ؟:))
آره اونجا عشق و عاشقی زیاده :)
اینجا نیست :)))
مثلا کجا بود ؟
اصفهان یا شیراز ؟:))


ممنونم 
سلامت باشین :)

جناب دچار
به به نمی دونستم پل طبیعت ساحل داره!

اون لیوانه ولی قشنگ بود :)
واقعا میشه صداش زد ؟
یعنی خودش میره چایی میاره! :|

پل طبیعت تهران واقعا زیباست و اگر ساحل نداشته باشه زیبایش اصلا به چشم نمیاد :))

ولی بی تعارف خط اولتون رو دوست داشتم :)
مرسی 


لیوانه که دل منو برده ^__^
از بس قشنگه و با احساس :)
بله بله میشه کافیه  فقط چشم ها رو ببندی و با احساس ببینی :)
چایی رو نمیدونم ولی آب جوش آره :))
من چای خور نیستم :))

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan