حس حضور مادر

  • ۰۹:۰۶

دیشب وقتی پدربزرگ بعد از خوردن شام ، دست به دعا شد و در آخر دعای رحمت خوند و برای مادر فاتحه خوند 

بغضم ترکید و دروغه اگر نگم موی دستم سیخ نشد  !( موی دستم کاملا سیخ شد)

در همون حال مادر رو در کنار خودم حس کردم که داره به همه مون لبخند میزنه ! 

لبخندی از روی رضایت لبخندی از روی مهر ، لبخند‌ی از روی خوشحالی .

اینکه دیشب  سر سفره در کنار تمام اعضای خانواده مادر نیز  بود خیلی خوشحال شدم. 

اینکه وقتی  پدر بزرگ به احترام (پدر) دوماد بزرگتر دعای زیر لب خوند و گفت :

رحمه الله من یقرا الفاتحه مع الصلوات 

 مادر را ایستاده در حضور خودم حس کردم که به احترام داماد بزرگش برای پدربزرگوارش فاتحه میخونه

مادری که وقتی بود و حضور داشت  برای داماد بزرگش (اونموقع فقط یک دوماد داشتیم)  فقط دعای خیر میکرد و میگفت :

پسرم تا نانَ نآنِت بو تا گیآنَ گیآنِت بو ! 

( تا اونجایی که نون هست روزی حلال و با برکتی داشته باشی و تا اونجایی که جان هست سالم و سلامت باشی)

مِ دُت راضیم خدا دَت راضی بو !!

(من ازت راضیم خدا ازت راضی باشه! )


واقعا دیشب مادر را و  حضورش رو  این دو بار حس کردم.

و چقدر خوب بود دعاهای پدربزرگ (پیرمرد مهمان خانه ی ما ) و چه حس شیرین و لطیفی به ما داد.

حس حضور مادر 


  • ۲۷
Designed By Erfan Powered by Bayan