شنود یاب (رمز :123)

  • ۱۳:۰۰
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۳۵

پوست حساس من :|:(

  • ۰۰:۰۵

  

هیچوقت فکرشم  نمیکردم با کرم مثلا ضد آفتاب (کِرمِ خواهرزاده ام) صورتم بسوزه :|:(

در حدی که صورتم واکنش منفی نشون بده و شروع به قرمز شدن بیش از اندازه کنه :|:(

در حدی که صورتم عین یه گل قرمز ، قرمز بشه و بسوزه :(( و سوزشی هم بجا بذاره :|

در حدی که حتی بعد از شستن صورتم با آب و صابون  بازم قرمزیش رو صورتم ساعت ها بمونه و هنوزم اثرش موندگار بشه :|

رسما امروز صورتم سوخت اونم فقط با کرمِ مثلا ضد آفتاب :||

چرا ؟ چون پوستم بهش حساس بود :|| چون به پوست های خیلی روشن و سفید واکنش منفی نشون میده :(

با وجودی که ۷ ساعت از اون موقع گذشته ولی بازم آثار سوختگی رو بعضی از قسمت های صورتم دیده میشه :|

بقول خواهرزاده ام امروز شبیه بچه های روستا شده بودم که زیر آفتاب سوزان صورتشون کاملاً سوخته بود

 و گل انداخته بود :| ( با این تفاوت که من یک کوچولو درد هم داشتم )



من موندم علت پیدایش این کرم ها چیه ؟:|

این شما و این کرمِ مثلا ضد آفتاب :| (کرم‌ مخصوص سوختگی صورت :| )

کرم  مثلا ضد آفتاب :|




+

میشه  تو این شب های نورانی ، برای سلامتی آبجی بزرگم و دختر دایی کوچکم که هر دو (دیروز )جراحی  داشتند دعا کنید!؟

ممنونم 🙏

  • ۳۸

به وقت تهران نوشت :)

  • ۱۶:۵۱

چقددد تهران گرمه :|

با وجودیکه هوا ابری و بارونیست ولی فوق العاده گرمه :|:(

چرا مسئولین تهران رسیدگی نمیکنند ؟:|:))




داشتم با زن داداشام تو مترو در مورد علی حرف میزدم اینکه دلم براش تنگ شده و نمیدونم چی چی براش هدیه بگیرم و اینا 

که علی( برادرزاده ام) یهو بهم زنگ زد^__^

یعنی کلییی شاد شدم وسط حرفم یهو اونم زنگ زد^__^

 بعد از احوالپرسی و اینا میگه :عمه کی میایی ؟ کجایی ؟   بیا پیش مون دیگه !

بهش میگم میام میام ! تهرانم ایشالا هفته ی دیگه میام !بعد بهش گفتم عمه چی میخوای بیارم برات ؟

علی : عمه من دلم برای خودت تنگ شده هر چی خودت دوست داشتی بگیر !

( بعد همون لحظه یاد حرف مادرم افتادم که میگفت گر میخوای عزیز شوی یا دور شوی یا بمیری ! تعجب داشت واقعا 

دلتنگی علی برای من چون پیشش که هستم سلام منو هم به زور جواب میداد چه رسد دلشم تنگ بشه والا :دی )

بعد بهش میگم مرسی عمه جون حالا چی میخوای ؟

علی : عمه یه اسباب بازی  بخر که تابحال هیچکی برام نخریده عموهام و دایی هام هم برام نخریدن ! 

گفتم چی ؟

گفت : روبات (همون آدم آهنی) 

گفتم : ایشالا ایشالا (تو دلم با خودم گفتم زنگ میزنم به بابات کمک هزینه ی خرید آدم آهنی رو میگیرم بعد برات میخرم روله :دی )

ولی واقعا بچه بودم خودم یکی از آرزوهام خرید آدم آهنی بود الانم آرزوی علی کوچولو است :)))

امیدوارم به آرزوش برسه :))

حالا موندم چی بگیرم جایگزین این خواسته علی جانم :))

  • ۳۰

سوال از دوستان وبلاگ نویس

  • ۱۶:۲۵

 

چرا هیچکی اینجا نیست ؟

یعنی روزه گرفتن اینقدر شما رو بی حال کرده ؟^__^

بی حال تر از من که دیشب نه شام خوردم نه سحری :|:) و الانم روزه ام :))

برای همینه که هیچکی تو بیان نیست ؟ یا اینجا از درجه ی اعتبار ساقط شده ؟:|:)) که خودمم نمیدونم ؟!

یا شایدم از من و وبلاگم  خسته شدین :|:))

اصلا بیاین بگین چرا نیستین ؟! 




+


دلژین جان تو چرا مرتب میایی خواب من ؟:)) یا روح من آزاده و بیکار یا تو :دی

ولی تو خوابت مهمونت بودم و ‌...



  • ۵۱

دست دعا ، چشم امید و معرفی کتاب :)

  • ۱۲:۵۷

دست دعا ،چشم امید



خدایا !
مگر من به غیر تو می شناسم؟
مگر به منزلی جز خانه ی تو راه می برم ؟
مگر دل به معشوق دیگری داده ام؟
مگر پیشانی بر خاک دیگری سائیده ام؟
مگر در هجران دیگری سوخته ام؟
که امید به غیر تو  داشته باشم؟

تویی که میوه ی نعمتهای ناطلبیده از درخت فضل خویش برایم بار آورده ای، تو که از چشمه ی ناگفته ام آب جوشانده ای .
چگونه حال که گرسنه و تشنه به امید مزرعه و بوستان تو آمده ام تهیدستم باز می گردانی؟

من در خانه ی ترا می زنم ، تو مرا به پیش مثل خویش می فرستی؟
نه ، این در اندیشه ی وجود نیست،  این در باور ممکنات نمی گنجد ، این غیر ممکن است.


+

کتابی که بشدت توصیه میکنم از دستش ندین و بخونین !
همین کتاب بود که گفتم و میگم :) 

  • ۱۹
۱ ۲ ۳ . . . ۱۴ ۱۵ ۱۶
Designed By Erfan Powered by Bayan